چهار سال پیش، در همین ایام، داغی بر دلها نشست که هنوز هم سرد نشده است؛ داغی که با یک ترور ناجوانمردانه آغاز شد و بخشی از جوانان این سرزمین را از ما گرفت. به همین بهانه، سراغ کارگردان یکی از آثاری رفتیم که بخشی از زندگی یکی از این جوانان را روایت میکند؛ شهید فریدالدین معصومی، جوان نخبه و امروزیای که در عین شیک و امروزی بودن ، زندگی تراز و مومنانهای نیز داشت. به همین منظور با پیام ابراهیمپور، کارگردان مستند «فریدالدین»، گفتوگو کردیم تا از نحوه آشنایی اش با این شهید، مسیر ساخت مستند و ماجراهایی که در این راه از سر گذرانده را برایمان تعریف کند.
کارگردان مستند «فرید الدین» از آغاز آشنایی با شهید فریدالدین معصومی میگوید: «خبر شهادت ایشان را شنیدم، از همان لحظات اول و میان همه اتفاقها نگاهم به این نکته افتاد که فریدالدین خادم امام رضایی، حافظ و قاری قرآن بود؛ خادمی که در دارالقرآن آستان قدس رضوی خدمت میکرد. همانجا احساس کردم میشود از این زاویه هم به او نگاه کرد. چون روی نخبگی ایشون در صنعت برق، شاگرد اول بودن، مهندسی و بحث قرائت قرآنش تأکید میشود، اما روی خادمالرضا بودنش تأکید خاصی وجود ندارد. دیدم همین بهانه خوبی است؛ قرابت خود من با امام رضا و ارادتم به آستان قدس باعث شد که او جزو سوژهها شود.»
این کارگردان با بیان اینکه شهید وی را یاد یک روایت انداخت، افزود: «فرید برایم یک واژه قرآنی بود، از آن اسمهای خوشگل و دوستداشتنی که من را یاد روایتی که در تفسیر آیه37 مبارکه بقره آمده انداخت؛ مبنی بر اینکه جبرئیل به حضرت آدم (ع) گفت که یکی از فرزندانت «امام حسین(ع) به مصیبتی بزرگ مبتلا میشود که دیگر مصیبتها در نزد آن کوچک هستند و آن مصیبت را با عبارت «یقتل عطشانا غریبا وحیدا فریدا» توصیف کرد؛ احساس کردم این سوژهای است که در میان همه مجروحان و شهدا یکی یکدانه است؛ واقعاً هم ویژه زندگی کرده بود. سبک زندگیاش و عنایتهایی که به او میشد، همه چیزش اول بود؛ فرید بود، وحید بود، خاص بود و خدا هم انتخابش کرد و او را از میان ما برد.»
نقش پررنگ بچه ها در زندگی شهید فریدالدین
ابراهیمپور ضمن اشاره به نقش پررنگی که بچهها در زندگی شهید فریدالدین داشتند، گفت: « فکر میکردم دارم پرتره کار میکنم، بر اساس یک شخص کار میکنم؛ ولی وقتی دیدم خانوادهاش میگفتند « انگار همین دیروز بود که فرید با این بچهها بازی میکرد»، یعنی جدا از دو بچه خودش که یک دختر و پسر داشت، همبازی دیگر بچههای فامیل هم بود. بچههای محله هم انگار جمعهها منتظر بودند که او بیاید و با بچهها بازی کند. شوخطبع بوده، اهل بازی و مراوده با بچهها. این برای من جالب بود و از این رو مستند را به شکلی جلو بردم که در آن بچهها کاملاً محسوس باشند.»
وی افزود: «برای مستند، خانوادهاش را شامل پدر، مادر، همسر و برادرهایش را جمع کردم و گفتم در یک قاب بنشینید و از فرید بگویید. به دستیارم هم گفته بودم با بچهها در اتاق بازی کند تا سرگرم شوند و سر و صدایشان نباشد؛ ولی برایم جالب بود که این بچهها کاملا راحت بودند؛ میرفتند، میآمدند، قدم میزدند و دنبال مادرشان بودند؛ و در واقع نقش بسزایی در حین مصاحبه پیدا کردند. آخر هم نتوانستم مهارشان کنم و آنجا بود که فهمیدم آنها میخواستند نقش خودشان را ایفا کنند و بگویند فرید چقدر با این بچهها رفیق بوده است. بهترین تیکههای مصاحبههای مستند هم از بچههای خود شهید بود؛ دختر و پسرش یکی از بهترین لحظات مستند را رقم زدند.»
ابراهیمپور با اشاره به روز حادثه ترویستی حمله به شاهچراغ، گفت: «این بچهها حال خوبی داشتند و مسیر مستند را واقعاً تغییر دادند. چون حمله به چاهچراغ (ع)، یک انفجار اعتقادی بود، یک حرکت سیاسی نبود؛ یک آدم تکفیری و داعشی چنین حرکتی کرده بود.»
وی با اشاره به تجربه حضور در جشنواره مردمی فیلم عمار گفت «شاید برایتان عجیب باشد در جشنواره عمار این بحث شده بود که این اثر تا چه حد میتواند یک “مستند” محسوب شود؛ دوستان عمار خیلی دنبال مدلی بودند که مستند محض باشد. یعنی به گذشته فرد بروی، آرشیو را شخم بزنی، فیلمها و عکسها را بیاوری و یک نریشن روی آن بگذاری. اما من در زندگی این شهید واقعاً «زندگی کردن» را دیدم.»
یکی شبیه به همه بود؛ نه ماورائی
وی همچنین برای پاسخ به این پرسش که چرا سراغ چنین سوژهای رفته است، گفت: «چون چیزی شبیه مردم بود. به نظر من این شهدا آسمانی به دنیا نیامدهاند؛ بلکه آسمانی میشوند. وقتی این شهدا را از ابتدا آسمانی و اهورایی و اسطورهای قلمداد کنی، برای افراد کوچکی مثل من و برخی افراد جامعه دستنیافتنی میشوند. به طوری که مردم میگویند اینها از اولش اسطوره به دنیا آمدند، اسطوره زندگی کردند و گویی شهید از اولش شهید است. اما نگاه شخصی من این است که اینها کاملاً آدمهای معمولی بودند. همین زندگیهای امروزی را داشتند؛ ولی یک جایی خدا عنایت میکند و از آنجا به بعد از ماها فاصله میگیرند، سطحشان بالا میرود و آسمانی میشوند و آنجاست که دیگر زمینی نیستند. برای همین قابی تشکیل دادم که بگویم برادرش، خواهرش، مادرش، یک پیرمرد و پیرزن کاملاً معمولی، خانوادهای که همه جمعههایشان را به اصرار دور هم جمع میشدند. با همه شیطنتهایی که داشت؛ هرچه به فرید میگفتند «بابا تو بزرگ شدی، اینقدر گلکوچیک نزن»، او گوش نمیکرد. یک خانه کوچک آپارتمانی بود و او استاد شوتزدن با توپ پلاستیکی؛ طبیعی هم بود که گلدان بیفتد یا بشکند. این شیطنتها وجود داشت و خوبیاش این بود که نشان میداد شهید یکی از میان همه است، چیزی شبیه مردم.»
وی اضافه کرد: «ما باید در مستندهایمان درباره این تیپ آدمها تلاش کنیم تا ثابت کنیم اینها شبیه شما هستند و شما هم میتوانید در این مقطع قرار بگیرید و روزی آسمانی شوید تا جزو شهدای عزیز و گرانقدر باشیم. ولی اگر بگوییم نه، اینها از اولش خیلی متفاوت بودند، برای آدمهای گناهکاری مثل من فرصت شکوفایی و تولد دوباره را از بین میبرد و ناامیدشان میکند.»
این کارگردان در مورد میزان زمانی که ساخت مستند فریدالدین برد، گفت: «آن سال به خاطر اینکه دقیقاً میخواستیم در ایام کوتاهی بعد از شهادت ایشان کار را برسانیم، کار خیلی سریع انجام میشد. کلاً فکر میکنم پانزده تا بیست روز بود که توانستیم برسانیم و بعد در جشنواره عمار قرار گرفت و به لطف دوستان دیده شد.»
امام رضایی بودن شهید باید بیشتر برجسته میشد
کارگردان مستند «فریدالدین» ضمن اشاره به محدودیت هایی که در ساخت این مستند وجود داشت، گفت: «برای تولید سریعا سراغ خانواده شهید رفتم؛ در اینجور وقتها مهمترین عامل خانواده است و پایکارترینها هم همین خانواده ها هستند. خانواده خود فرید و خانواده همسرش هر دو نهایت همکاری را داشتند. یکسری محدودیتهایی هم برای رسیدن به برخی موارد وجود داشت که طبیعی است. شخصا علاقه داشتم بخش خادمی و قرآنخوانی او در حرم را بیشتر کار کنم، ولی نتوانستم آنچنان که باید و شاید تصاویر مربوط به این موضوع را بگیرم. شاید اگر امروز بود، اسم مستند را «همه خادمالرضاییم» میگذاشتم و خادمالرضا بودن و امام رضایی بودن شهید را برجستهتر میکردم.»
خودم را نبخشیدم
ابراهیمپور ضمن بیان سنگینترین لحظهای که در حین ساخت مستند با آن مواجه شده، تعریف کرد: «سختترین لحظه سر فرزندش بود. دختر کوچک شهید که چهار پنج ساله بود، داشت با عروسکها و وسایلش بازی میکرد. به او گفتم «بابا کجاست؟» و گفت «رفته سفر ماموریت». باید این صحنه را در مستند ببینید. بعد پسرش، که ده یازده ساله است، آمد فضا را درست کند و گفت «نه، این فکر میکند بابا هنوز برنگشته». آنجا خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم که این پسر چه شخصیتی دارد که نقش یک بزرگتر را برای خواهر چهار پنج سالهاش ایفا میکند.»
وی اضافه کرد: «اواخر کار بود. داشتم سوال میکردم «چه اتفاقی افتاد که متوجه شدید فریدالدین شهید شده؟» و همسرش جواب داد «گوشیاش را جواب نمیداد»، ناگهان همین پسری که تا دقایقی قبل انقدر محکم بود، یکدفعه بین صحبتهایش در بغل مادرش زد زیر گریه. پسری که از نظر من قهرمان بود و در دلم گفتم دمش گرم که خوب بلده جمع کند و مقتدر است و خواهرش را آرام میکند، آنجا زد زیر گریه و من فهمیدم اینها همهاش آتش زیر خاکستر و بغض پنهان است که در برخی موارد آن را پنهان میکنند.»
ابراهیمپور ادامه داد: «چند دقیقه بعد با خودم گفتم به خاطر یک مستندسازی، بچه شهید را به بازی میگیری که چه بشود؟ من برای این موضوع خودم را نبخشیدم؛ خیلی از خودم بدم آمد که این سوال و گرفتن این بخش برای چه بود و چرا باید چنین کاری کرد. میخواستم بگویم مستندسازم و چهار روز دیگر بروم جشنواره جایزه بگیرم؟ جایزه برای چه؟ برای شکستن بغض بچه شهید؟ هنوز هم که یادم میافتد حالم دگرگون میشود. همان شب به او زنگ زدم و عذرخواهی کردم. در مونتاژ هم از مادرش اجازه گرفتم. گفتم خیلی سخته، سعی میکنم سر و ته این بخش را بزنم. دوباره زنگ زدم و اجازه گرفتم و گفتم ببخشید، بگذارم یا نگذارم.»
پیام ابراهیمپور با اشاره به اینکه شهید فریدالدین یک زندگی تراز مومنانه و امروزی داشته است، گفت: «یک بار کمد لباسهایش را باز کردم و دیدم چه لباسهای برندی دارد. من شخصا عاشق لباس، عطر و ادکلن هستم و دیدم یک شهید چقدر میتواند شیک و امروزی باشد و زندگیاش را میکرده. آنجا خیلی حسرت خوردم؛ لباسهای شیک و امروزی، مرتب و تمیز، با ادکلنهای آنچنانی. خیلی شیک بود. ما باید این ها را نشان بدهیم؛ وقتی زیبایی را نشان بدهی، زشتی معنا پیدا میکند. هرچه بتوانی خوب نشان بدهی و بگویی این آدم چیزی از یک زندگی تراز مومنانه، قرآنی، امام رضایی، نخبگی علمی و دانشمندی داشت، یک معدل خوب داشت. باید این ها باشند و به مرز و بوم علم و صنعت و دانش برای کشور کمک کنند، ولی متأسفانه آن اتفاق افتاد و در جوانی به شهادت رسیدند.»
ویژگی هایی که برای نسل زد، جذاب است
ابراهیم پور با اشاره به بازخوردهایی که پس از نمایش مستند داشته، گفت: «من در سینما فلسطین حضور داشتم و بعد از اکران یک مصاحبه تلویزیونی هم همانجا انجام دادم. چند دختر و پسر جوان وقتی فهمیدند کارگردان این کار هستم، ایستادند و با من حرف زدند. جالب بود که خیلیها از دوستان خودم میگفتند «چرا اینقدر روی شیک بودن، لباس، ادکلن، خانه خوب، ماشین خوب و سفر خارج رفتن تأکید کردی؟» ولی آن دختر و پسرها اتفاقاً از همین خوششان آمده بود. آن چهار پنج نفری که بعد از مصاحبه در طبقه بالکن سینما فلسطین با من حرف زدند، گفتند چقدر اهل زندگی خوب و امروزی بود، چقدر دوستداشتنی بود و چقدر ساده و شیک بود. این بازخورد را از نسل زدگرفتم.»
وی افزود: «بعدها از خانواده شهید شنیدم که همه این چیزهایی که گفته شد، همه فرید نبود. شاید این نقد به من وارد باشد که در یک برهه یا برش از زندگی یک شهید را نشان میدهم و طبیعی است در آن فرصت و بزنگاه حواسم نباشد که آنچنان که باید رسالتم را نسبت به آن شهید انجام دادهام یا نه. خیلی از قسمتها مجهول ماند؛ کارش، روابط بیرونش، اتفاقات علمیاش و اینکه چرا به این آدم نخبه علمی میگفتند و در کار خودش فرهیخته و دانشمند بود. من نرسیدم به این موارد بپردازم.»
این کارگردان ادامه داد: «خیلی دوست دارم «نسل زد» این مستند را ببیند و متوجه شود ما چه کسانی را در ترورها از دست دادیم. در جنگ رو در رو تکلیفش روشن است؛ ولی ترور مانند از پشت خنجر زدن است. این ترورها و انتحاریها کم نیستند. شهدای ترورآدمهای نامآوری بودند که بینهایت توانایی داشتند، مهم بودند و اینقدر در ایران اسلامی تأثیرگذار بودند که مورد سوءقصد قرار گرفتند. دیدن زندگی این افراد برای مردم خالی از لطف نیست؛ هر کدامشان میتوانند یک الگو باشند.»