2019-01-12

« فرزندش میکروفون را می ­اندازد، او را به همسرش می­ دهد و می ­گوید:«آقا گفته!»، خنده و تشویق، جمعیت را فرا می­گیرد، ادامه می ­دهد: «حرف آقا به خارج ایران، زودتر از ایران می رسد».

به گزارش «عمار فیلم»، به سینما که می‌­رسم، مراسم شروع شده است و تلویزیون داخل لابی، علی نصیر نژاد، مجری برنامه، را نشان می‌­دهد، اولین بار است او را به عنوان مجری می‌بینم؛ مراسم مجری دومی هم دارد که نه تنها او را به عنوان مجری ندیده ­ام که تا به حال او را اصلا ندیده­ ام.

سالن کاملا پر شده است و از جلوی در، مخاطبین را به سالن سه هدایت می‌­کنند که مراسم در آنجا بر روی پرده در حال نمایش است اما کمتر کسی راضی به رفتن می‌­شود زیرا که به اینجا آمده­ اند که در مراسم حضور داشته باشند وگرنه تلویزیون هم با چند ثانیه تاخیر و مقداری قطع مراسم، آن را نشان می‌­داد.

سعید مسئول راهنمایی مردم به سالن سه شده است اما هر بار، کسانی که به آنها تذکر می­‌دهد، مهمان ویژه یا عوامل برنامه از آب در می‌­آید و «این رو نمی­شناسی» سوالی است که هر بار از او می‌­پرسند.

امشب بین عوامل برنامه ناآشنا زیاد می­‌بینم، کت و کیفم را زیر میز غرفه بلیط اختیاری می­‌گذارم تا اینجوری بهتر بتوانم به هر جایی سرک بکشم؛ کسی که بدون کت باشد، در این هوا که کسی بدون کت نیامده است، پس جایی برای گذاشتن کت داشته و خودی است.

مسعود غزنچایی و محمدرضا شهبازی را می­‌بینم که آمده­ اند، می‌­دانم امشب آیتم طنز برای اختتامیه دارند؛ مسعود می­‌خواهد برای دادن کلیپ حین اجرا و هماهنگی پخش آن به پشت صحنه برود اما شلوغی سالن، ما را در انتهای سمت راست سالن نگه می­‌دارد.

سید محتشم علی نقوی، کارگردان جوان پاکستانی فرزند امام، با همسر و دو فرزندش تازه وارد سالن شده است و از من در مورد جوایزی که تا کنون اهدا شده است، می‌­پرسد؛ او هم جزو نامزدها است و نگران است دیر رسیده باشد یا برنده نباشد اما هنوز نوبت به بخشی که او در آن نامزد شده است، نرسیده است.

شاید در سالن کسانی باشند که استرس و نگرانی جوایز امشب را دارند اما جو سالن آرام است؛ به پشت صحنه می­‌رسیم، اینجا درست برعکس است، خبری از آرامش نیست و هر کسی از گوشه­ای به گوشه دیگر می‌­دود.

پخش کلیپ برای برنامه، از بالکن انجام می­‌شود و باید خودمان را به آنجا برسانیم؛ با اختلاف ابعادی که با مسعود دارم، شبیه بادیگارد مسعود شده­ ام، جلوی ورودی بالکن را گرفته ­اند و کسی را راه نمی­ دهند، وضعیت آنجا از پشت صحنه هم قرمزتر است و کلیپ را هم از مسعود قبول نمی‌­کنند، توضیحات مربوطه که جای خود دارد.

تا تماس های مسعود با پشت صحنه و هماهنگی آنها با بالکن انجام شود، آن بالا جایزه تورقوزآباد که به صدری­ نیا رسید و کلیپش و فانوسی که به مقصودی می‌­رسد را هم می‌­بینم و حرف های آن دو را هم از بالا می­ شنویم.

هماهنگی­ ها انجام می‌­شود و از بالکن خارج می‌­شویم، از مسعود جدا می­ شوم و به سالن می­ روم؛ مجتبی الله وردی را در سالن می­‎بینم، وقتی جایی برای نشستن نیست، یکجا ایستادن برایم سخت است، پیش او می ­روم تا یک دور هم خواننده را همراهی کنم اما می­ فهمم که امشب، او اجرا ندارد.

انتهای سالن ایستاده که سیروس مقدم، کارگردان پایتخت، می‌­رسد، از روی چهره او را نمی‌­شناسم اما به رفتار صمیمی او با من که در مسیرش قرار دارم، با ادای احترامی جواب می­دهم، به محض رسدن او به جلو سالن، عکاس‌ها او را محاصره می­‌کنند.

با رفتن مسعود به پشت صحنه، من هم دوباره به آنجا می­‌روم؛ سید از عوامل جشنواره، روی صندلی نشسته است و با موبایل، تلویزیون را چک می­‌کند، بعد از چند بار قطع، پخش زنده تلوزیونی با حرف های یک مادر شهید برمی­‌گردد اما حرف های او به شکلی است که قطع دوباره، دور از انتظار نیست.

کلیپی پخش می­‌شود و حال نوبت به زدن حرف های لازم به مجری ها است، آنها را مانند رفرش بین دو راند بوکس نشانده­ اند و با آنها حرف می‌­زنند که خبر می‌­رسد، کلیپ در حال اتمام است و آنها به سمت سن می­‌دوند اما قبل از رسیدن آنها، کلیپ دیگری پخش می‌­شود و بقیه برای برگرداندن آنها، می‌­دوند.

کنار سن و پشت بلندگوها قرار گرفته ­ام و روی سن را نگاه می­‌کنم؛ عمو موسی، جانباز پرسپولیسی، هم آمده است و جلوی بلندگو قرار دارد، من همین چند دقیقه­ای که کنار آنها هستم، با هر صدای آن به لرزه می‌­افتم، نمی­‌دانم چگونه می­‌تواند صدا را تحمل کند.

نگرانی­ های سید محتشم علی نقوی هم به پایان می­‌رسد و اسم او به عنوان برنده فانوس بخش بیداری اسلامی اعلام می­ شود؛ با همسر و دو فرزندش به روی سن آمده است، از او می­ خواهند چند کلامی هم حرف بزند اما فرزندش میکروفون را می ­اندازد، او را به همسرش می­ دهد و می­ گوید: «آقا گفته!»، خنده و تشویق، جمعیت را فرا می­‌گیرد، ادامه می­‌دهد: «حرف آقا به خارج ایران، زودتر از ایران می‌­رسد».

مجید رستگار، کارگردان عابدان کهنز، هم برای دریافت جایزه، با بچه به روی سن می­‌رود اما جوری بچه را گرفته است، که افتادن او، دور از انتظار نیست؛ رستگار جایزه را به حاج آقا بهرامی، یکی از موسسین مسجد امیرالمومنین کهنز، تقدیم می­‌کند او را به بالای سن دعوت می‌­کند و آقای بهرامی هم بعد از چند کلامی فانوس را به خانواده شهید سجاد عفتی تقدیم می­‌کند و پشت صحنه مراسم، از این رد و بدل شدن های فانوس، فقط نگران وقت هستند، خوشبختانه حاج آقا بهرامی خانواده شهید عفتی را دعوت نمی­‌کند.

یکی از داوران هم که برای تقدیر به روی سن رفته است، با اشاره فرزندش را به روی سن می­‌کشاند، انگار همه می­ خواهند، ولایت­ پذیری را روی سن نشان بدهند.

پدر شهید احمدی روشن هم به جمع خانواده شهدا اضافه می­‌شود، عمو موسی سعی دارد با اشاره او را متوجه خودش کند، دست آخر به یکی از عکاسها می­‌گوید که او را صدا بزند، پدر شهید هم بعد از خوش و بش با عمو موسی، گلی که هدیه گرفته است، به او می­‌دهد.

به آیتم نمایشی نزدیک می‌­شویم و به سالن می ­روم تا کار را بهتر ببینم، نوبت به اهدای جایزه اقتصاد مقاومتی است و برنده­ آن مادر شهیدان فرجوانی است و از پدر شهید احمدی روشن، برای اهدای جایزه دعوت می­‌شود، وقتی پدر شهید او را با عنوان مادر صدا می­زند، می­گوید: «من ۲۵ سالمه!» و سن یک زن را به رویش آوردن، بحث بانمکی بین آنها به راه می­اندازد و هیچ کدام هم قصد کم آوردن ندارند.

بعد از آنها، نوبت به مسعود غزنچایی است، علی­رغم همه دویدن‌ها و هماهنگی‌های اول مراسم، کلیپ زودتر از موقع پخش می‌­شود، مسعود جوری رفتار می­‌کند که کسی متوجه این موضوع نشود اما آب کردن یخ مخاطب عمار کار سختی است که قرار بود آن چند دقیقه عملی کند.

من هم با پشت­ صحنه­ گردی‌ها و یادداشت‌هایم از پشت صحنه، سوژه دوربینی شده ­ام که پشت صحنه را فیلمبرداری می ­کند و فکر کرده است من اینجا نقشی دارم.

مراسم رو به پایان است و آقای بامروت­نژاد (عوامل جشنواره) از خستگی رفت و آمدهای حین مراسم همان پشت صحنه، ولو می­ شود اما هنوز پشت او به دیوار نرسیده، جواب سوالی که از آقای ملکی (عوامل جشنواره) پرسیده است، او را از جا می ­پراند.

علی نصیرنژاد اول از مراسم با اعلام هر مستند یا فیلمی، اسمی هم از سایت عماریار می­ آورد و آخر با اعلام فیلم‌های بلند و تبلیغ دوبار عماریار، مجبور به تاکید بر پول نگرفتن می­ شود.

اختتامیه این جشنواره تمام می­ شود اما عمار ادامه دارد.

محمد رسول نوروزی